تحلیل درس سوم فارسی پایه یازدهم؛ در کوی عاشقان

معنی و آرایه‌های ادبی؛ ادبیات و شعر فارس

جلال الدّین محمد، معروف به مولوی در اوایل قرن هفتم، در شهر بلخ به دنیا آمد؛ از شاعران و عارفان هم روزگار مولانا، سعدی و فخرالدّین عراقی بودند، وی در روز پنجم جمادی الآخر سال ۶۷۲ هجری قمری در شهر قونیه چشم از جهان فرو بست.

بروید ای حریفان، بکشید یار ما را        به من آورید آخر صنم گریزپا را

قلمرو زبانی:
آورید، بکشید: امر 
ای حریفان: شبه جمله 
یار ما و صنم گریزپا: گروه مفعولی؛ بیت، با احتساب منادا (شبه جمله) چهار جمله است. 
آخر: قید 
صنم گریزپا: ترکیب وصفی 
صنم: بت؛ استعاره از یارِ زیبارو 
گریزپا: صفت بیانی 
به: برای 
من: متمم

قلمرو ادبی:
صنم: استعاره از یار، معشوق
گریزپا بودن: کنایه : دور از دسترس و فراری بودن
ردیف: را
قافیه: پا و ما

قلمرو فکری:
معنی: ای حریفان، یار زیباروی مرا که از من گریزان است، نزد من بیاورید.
مفهوم: عاشق برای به دست آوردن معشوق دور از دسترس کمک می‌طلبد.
معشوق همیشه ناز است وعاشق نیاز؛ کشمکش همیشگی بین عاشق ومعشوق

معنی و آرایه‌های ادبی؛ ادبیات و شعر فارس

به بهانه‌ های شیرین به ترانه‌ های موزون         بکشید سوی خانه، مه خوب خوش‌ لقا را

قلمرو زبانی:
بیت یک جمله؛ مه خوب و خوش‌ لقا: گروه مفعولی
مه خوب و خوش‌لقا: دو ترکیب وصفی
بکشید: فعل امر
خوش‌لقا: خوش‌چهره، زیبا
موزون: واژه‌ی غیر فارسی، صفت
بهانه‌ های شیرین و ترانه‌های موزون: ترکیب وصفی؛ مصرع اول، برای مصراع دوم نقش متمم قیدی دارد.
خوش‌لقا: صفت مرکب
خوش‌لقا: کسی که دیدارش خوش است

قلمرو ادبی:
بهانه‌های شیرین: حس‌آمیزی 
واج‌آرایی درصامت خ 
خانه مجاز از: قونیه 
مه: استعاره از یار زیبارو

قلمرو فکری:
معنی بیت: با سخنان شیرین، معشوق زیبارو وخوش‌دیدار را به خانه بازگردانید (در دل دوست به هر حیله، رهی باید کرد) به دست آوردن معشوق با سخنان نرم و شیرین.

 

در کوی عاشقان

اگر او به وعده گوید که دم دگر بیایم                همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را

قلمرو زبانی:

پدر جلال الدّین، محمّد بن حسین خطیبی، معروف به “بهاءالدّین ولد” از دانشمندان روزگار خود بود. به سبب هراس از بی رحمی‌ها و کشتار لشکر مغول و رنجش از خوارزم شاه، ناچار از بلخ مهاجرت کرد. جلال الدّین در این ایّام، پنج شش ساله بود که خاندانش، شهر بلخ و خویشان را بدرود گفت و به قصد حج، رهسپار گردید. چون به نیشابور رسید، با شیخ فریدالدّین عطاّر، ملاقات کرد.

بفریبد: (می‌فریبد) مضارع اخباری
گوید: (بگوید) مضارع التزامی
بیت 4 جمله
بیایم: (می‌آیم) مضارع اخباری در قالب التزامی
دم دگر: ترکیب وصفی.
مکر: مسند
همه وعده: ترکیب وصفی، نهاد
مکر و بفریبد: تناسب
در مصرع اول نهاد: او
کلّ بیت یک جمله‌ی مرکب و یک جمله‌ی ساده

قلمرو ادبی:
واج آرایی: صامت د
تکرار: وعده

قلمرو فکری:
معنی: اگر معشوق به شما وعده بدهد که لحظه‌ای دیگر می‌آیم، همه وعده‌های او مکر است؛ او شما را می‌فریبد.

چند کنم تو را طلب، خانه به خانه، در به در               چند گریزی از برم، گوشه به گوشه، کو به کو

قلمرو زبانی:
بیت دو  جمله
گوشه به گوشه، در به د، کو به کو
خانه به خانه: قید مکان مرکب وندی 
تو: مفعول
درمصرع اول، طلب کنم مضارع التزامی
نهاد: من (محذوف)
مصرع دوم: نهاد محذوف [تو]
برم: گروه متممی، میم مضاف‌الیه
گریزی: مضارع اخباری

قلمرو ادبی:
تکرار: چند
بیت: اغرق دارد
هردومصرع کنایه از جستجوی بسیار ودقیق مراعات نظیر بین خانه، کو: (مخفف کوی = کوچه، محلّه)
واج آرایی: صامت ب

قلمرو فکری‌:
معنی: چقدر باید تو را خانه به خانه از در این خانه به در آن خانه جست‌وجو کنم چقدر از نزد من از این گوشه‌ای به گوشه و از کوچه‌ای به کوچه‌ی دیگر فرار می‌کنی؟ 
مفهوم: عاشق در جست‌وجوی معشوق در همه جاست.
گله‌مندی عاشق از گریزان بودن معشوق
 

در کوی عاشقان

باز گرد شمس می‌گردم، عجب             هم ز فرّ شمس باشد این عجب

قلمرو زبانی:
بیت سه جمله
ز فر شمس: گروه متممی
فرشمس: ترکیب اضافی
باز: قید
فر: شکوه. بزرگی
گرد شمس: ترکیب اضافی
عجب در مصرع اول: شبه جمله. این عجب: ترکیب وصفی،
عجب: هسته
می‌گردم: فعل.
نهاد: من محذوف
در مصرع دوم، این عجب: نهاد
باشد: فعل اسنادی

قلمرو ادبی:
گرد و می‌گردم: شبه اشتقاق
تکرار: شمس
گردکسی گشتن: کنایه از توجّه کامل به او کردن
شمس اول‌: شمس تبریزی
شمس دوم ایهام: خورشید، خودشمس
 
قلمرو فکری:
معنی: دوباره (بارها) اطراف شمس می‌گردم و عجیب است! این عجیب بودن به‌خاطر شکوه شمس است.
مفهوم: بیانگر جذبه‌ی معشوق و کشش او مجذوب شدن عاشق، معشوق آن‌قدر بزرگ و مورد پسند است که نمی‌توان از او چشم پوشید.

صدهزاران بار ببریدم امید                   از که؟ از شمس، این زمن باور کنید

قلمرو زبانی:
صدهزاران نماد کثرت
هزاران بار :ترکیب وصفی
از که: متمم که (چه کسی)
که: ضمیر پرسش
از شمس: متمم
حذف  فعل. ببریدم.  در مصرع دوم به قرینه‌ی لفظی
ببریدم: ماضی (ب تاکیدی یا پیشوند)
کنید: مضارع التزامی
که: چه کسی؛ ضمیر پرسشی
بیت 4 جمله
صدهزاران بار: گروه اسمی. بار: هسته
نهاد: من محذوف
باور کردن: فعل

قلمرو ادبی:
امید بریدن: کنایه
صدهزاران بار: اغراق
واج آرایی: صامت ب

قلمرو فکری:
معنی: من بسیار و به کرّات ناامید شدم؛ از چه کسی ناامید شدم؟ از شمس ناامید شدم این سخنم را باور کنید.
مفهوم: قطع امید عاشق از وصال معشوق، عاشق بارها از معشوق قطع امید می‌کند و این امری قابل باور است. یا به عبارتی عاشق مدام در حالت خوف و رجاست.

ِبشنو این نی چون حکایت می کند             از جدایی ها شکایت میکند

قلمرزبانی:
بشنو، حکایت وشکایت: تناسب.
جدایی وشکایت: تناسب
این نی: ترکیب وصفی
جدایی: متمم
جدایی: وندی
چون: قید
بشنو: مجاز ازدرک و دریافتن، حکایت وشکایت، ساده.
مصرع اول.نهاد: تو
حکایت کردن، گفتن: مفعول
کردن: گفتن. شرح دادن. نهاد محذوف او (نی)

قلمرو ادبی:
حکایت وشکایت: جناس وقافیه
واج آرایی: در صامت ن
تشخیص
نی: نماد.
عاشق دور افتاده از اصل خویش یا خود مولانا؛ نی از چند جهت مورد توجه است از نظر رنگ که با پوست انسان همرنگ است.
و دیگر از جهت تو خالی بودن. نی نمیتواند سخن بکوید آنچه از آن بگوش می رسد صدای نوازنده آن است. همچنان که عارف از خودتهی است و آنچه میگوید صدای معشوق است که در وجودش می پیچد.

قلمرو فکری:
معنی: بشنو از این نی وقتی سخن میگوید و  از جدایی ها شکایت میکند.
مفهوم: شکایت انسان. دور افتاده از اصل خودو  عالم معنا

 

در کوی عاشقان

هر نفس آواز عشق می رسد از چپ وراست           ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست

قلمرو زبانی:
چپ وراست: تضاد، واو عطف
که: ضمیر پرسشی(چه کسی)
هر نفس: ترکیب وصفی
آواز عشق: ترکیب اضافی
عزم تماشا: ترکیب اضافی
می رسد ومی رویم: مضارع اخباری
مصرع اول. آواز عشق نهاد، درمصرع دوم. نهاد: ما را در مصرع دوم مالکیت
نفس: (لحظه)قید
به فلک: متمم
مصرع دوم: استفهام انکاری
عزم: قصد، نیت
فلک: دستور تاریخی
بیت سه جمله.

قلمرو ادبی:
تشخیص. در مصرع اول
فلک: مجاز از عالم بالا
آواز عشق: اضافه استعاری است
چپ و راست: کنایه از همه جا.
نفس: مجاز از لحظه

قلمرو فکری:
معنی: آواز دوست و معشوق از همه طرف شنیده میشود؛ ما. قصد رفتن به عالم، بالا را داریم چه کسی عزم تماشا دارد.
مفهوم: همه جا صدای معشوق ازلی ودعوت به عالم بالا وجود دارد در حقیقت به فلک رفتن باز گشت شکوهمند. به اصل و متعالی شدن است.
 

ما به فلک بوده ایم. یار ملک بوده ایم             باز همان جا رویم جمله، که آن شهر ماست

قلمرو زبانی:
بیت 4 جمله
همان جا: ترکیب وصفی
یار ملک: ترکیب اضافی.
شهر ما: ترکیب اضافی
بوده ایم: ماضی نقلی
که: حرف. تعلیل( زیرا)
باز: قید
رویم: مضارع اخباری
در مصرع اول نهاد: ما
درمصرع دوم رویم: نهاد ما
آن: نهاد
شهرما: مسند
مصرع دوم یک جمله مرکب
جمله: قید

قلمرو ادبی:
فلک وملک: جناس
شهر مجاز: از سرزمین
تلمیح: انا لله وانا الیه راجعون
یا:کل شئ یرجع الی اصله
مازدریاییم و دریا می رویم    ما زبالاییم و بالا میرویم
الی الله تصیر الامور
واج آرای: در صامت م
یار ملک بودن: کنایه از ارزشمند و والا بودن جایگاه انسان
تکرار. صامت م.  

قلمرو فکری:
معنی: جایگاه ما عالم بالاست ما همنشین فرشتگان بوده ایم، بازگشت ما به آنجاست زیرا جایگاه اصلی ماست.
مفهوم: هر جیز به اصل وجایگاه اصلی خود برمیگردد، بازگشت  به اصل وموطن  وفطرت الهی در ذات. نوع بشر نهفته است.
 

در کوی عاشقان

خود زملک برتریم وزملک افزون تریم         زبن دوچرا نگذریم منزل ما کبریاست

قلمرو زبانی:

جلال الدّین، پس از چندی اقامت در شهرهای حلب و شام که مدّت مجموع آن، هفت سال بیش نبود، به قونیه بازآمد و همه روزه، به شیوۀ پدر، در مدرسه، به درس علوم دینی و ارشاد می‌پرداخت و طالبان علوم شریعت در محضر او حاضر می‌شدند.

بیت 4 جمله
مصرع دوم استفهام تاکیدی، برتریم. وافزون تریم: مسند
کبریا: غیر فارسی
فلک وملک: متمم
زین دو: متمم
این دو ترکیب وصفی
منزل: مجاز از جایگاه
زین: مخفف از این؛ استفهام انکاری
منزل ما: نهاد
کبریا: مسند
مصرع اول: نهاد خود(خود ما)
زفلک برتر: مسند
و زملک افزون تر: مسند

قلمرو ادبی:
فلک وملک: جناس
فلک وملک وکبریا: مراعات نظیر
واج آرایی: مصوت فتحه

قلمرو فکری:
معنی: ما از آسمان و فرشتگان مقاممان بالاتر است؛ چرا از ملک و فلک نگذریم و بی اعتنا نباشیم زیرا جایگاه اصلی ما ملکوت اعلی است.
مفهوم: ارزش واقعی انسان و برتری نسبت به فرشتگان. رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند؛ بنگر تا چه حداست. مقام آدمیت و (در کل. اشاره به مرتبه اعلای انسان )
 

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما          قافله سالار ما فخر جهان مصطفی

قلمرو زبانی:
بیت 4 جمله
بخت جوان: ترکیب وصفی، نهاد
دادن جان: ترکیب اضافی، نهاد
یار ما: ترکیب اضافی ومسند
کارما: ترکیب اضافی. مسند
قافله سالار: مرکب.   
قافله سالارما: و ترکیب اضافی، گروه اسمی. نهاد
فخر جهان مصطفی: مسند
در مصرع اول حذف فعل به قرینه. لفظی
مصطفی: بدل، واژه. غیر فارسی صفت جانشین اسم

قلمروادبی:
جناس: یار وکار
جان وجوان: جناس ناقص افزایشی
تلمیح بخت. جوان. یار ما است. کنایه  از خوشبختی همراهی بخت واقبال
جان دادن: کنایه از فدا شدن در راه معشوق.  افتخار شهادت داشتن
واج آرایی: مصوت ا

قلمرو فکری:
معنی: خوشبختی همراه ماست وشهادت. افتخار ما. رهبر وپیشوای ما. افتخار عالم پیامبر است.
مفهوم: همراهی بخت. شهادت طلبی. در راه عشق. که قافله سالار این کاروان عشق پیامبر است. یا اوضاع بر وفق مراد است هم خوشبختیم و به مرحله ی فناء فی الله رسیده ایم.
 

رو سربنه به بالین تنها مرا رها کن             ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

قلمروزبانی:
شبگرد: صفت فاعلی مرکب
بنه: فعل امر بگذار.
نهاد تو، نهاد: قید.
من: مفعول، من خراب شبگرد. مبتلا سه ترکیب وصفی
رو: فعل امر. مخفف برو 
4 جمله
بالین: متمم
سر و بالین: تناسب
تتابع اضافات

قلمرو ادبی:
سروبالین: مراعات نظیر
سر به بالین نهادن: کنایه از خوابیدن
خراب: ایهام 1=مست؛ 2=عاشق، تکرار.
تعددصفات

قلمروفکری:
معنی: برو بخواب ومرا تنها بگذار من عاشق وبیقرار وشبگرد را ترک کن.
مفهوم: عاشق بخاطر دوری از معشوق. ترجیح می دهد تنها باشد.

دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد        پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

قلمرو زبانی:
درد ودوا. تضاد و تناسب
بیت ۴جمله
را: مالکیت
فعل های (است ونباشد) غیر اسنادی، هر دو مصرع دوجمله مرکب (غیر ساده)
غیر :حرف اضافه
دردی: نهاد
دوا: نهاد 
این درد: ترکیب وصفی. مفعول
کان را: متمم :که برای آن
دوا کن: فعل
گویم: مضارع التزامی
چگونه: قید. پرسشی

قلمرو ادبی:
کان وکاین: جناس
واج آرایی ر ، د
درد: استعاره از عشق
تکرار: درد ودوا
درد و دوا: تضاد.
در بیت؛ مبالغه. در درد عشق دارد.
آن را دوا نباشد: کنایه از درمان ناپذیری

قلمرو فکری:
معنی : دردی بجز مرگ وجود دارد که درمانی ندارد؛ پس من چطور به تو بگویم دردم را درمان کن.
مفهوم: درد عشق سخت تر از مردن است ودرمان ناپذیر یا عشق درد بی درمان یاد آور.
این بیت: دردی است درد عشق که هیچش طبیب نیست، گر درد مند عشق بنالد. غریب نیست؛ حافظ
 

در خواب دوش، پیری در کوی عشق دیدم            با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

قلمرو زبانی:
خواب: متمم
دیدم: فعل. 
پیری: مفعول، غیر ساده
کوی عشق: ترکیب اضافی، متمم
دوش: قید (دیشب)
دست: متمم
سوی ما: ترکیب؛ اضافی.
بیت 3 جمله؛ جمله دوم مرکب.
دست واشاره: تناسب
پیر: نماد مرشد کامل

قلمرو ادبی:
کوی عشق: اضافه تشبیهی
واج آرایی: صامت  د
دست: مجاز
خواب ودوش: مراعات نظیر
سوی و کوی: جناس
دست واشاره: مراعات نظیر
عزم کردن: کنایه از رفتن به سوی کسی

قلمرو فکری:
معنی: دیشب در خواب. در عالم عاشقی پیری(مرشدی)ا دیدم. که با دست به من اشاره کرد که به نزد ما بیا
مفهوم: پیران عشق سالکان را به کوی عشق دعوت می کنند، دعوت به حضور در عالم غیب. برای رسیدن به وصال.
 

در کوی عاشقان

به روز مرگ،چو تابوت من روان باشد            گمان مبر ،که مرا درد این جهان باشد

قلمرو زبانی:
روز مرگ: ترکیب اضافی، متمم قیدی
بیت 3 جمله
را در مصرع دوم فک اضافه
روز مرگ، تابوت من: ترکیب اضافی
روان: صفت وندی. جانشین اسم، مسند
مبر: فعل نهی، نهاد تو
درد این جهان: ترکیب وصفی و اضافی؛ درد این جهان. گروه مفعولی
باشد: تکرار
مصرع دوم: جمله مرکب
به روز مرگ: متمم قیدی.

قلمرو ادبی:
روان بودن تابوت: کنایه از مردن. وتشییع.
مراعات نظیر: بین تابوت و مرگ
درد این جهان داشتن: کنایه از غمگین بودن. برای امور دنیوی
تابوت: مجاز از جنازه. 

قلمرو فکری:
معنی: هنگام مرگم که جنازه ام را تشییع میکنند. فکرنکن من. بخاطر ترک این دنیا غمگینم.
مفهوم: عاشقان واقعی غم دنیا را نمیخورند؛ بی توجهی به دنیا. ترک تعلقات دنیوی، نداشتن غم دنیا وآسودگی قلبی
 

برای من مگری ومگو ،دریغ ،دریغ              به دام دیو ،در افتی ،دریغ آن باشد

قلمرو زبانی:
مگری و مگو: فعل نهی
دام دیو: ترکیب اضافی
 به دام دیو: متمم
در افتی: مضارع التزامی
دریغ درمصرع دوم شبه جمله درنقش مفعول
به دام دیو افتادن: مسند
دام ودیو: تناسب
تکرار: دریغ 

قلمرو ادبی:
واج آرایی: در صامت. گ، د
دام ودیو در افتی: مراعات نظیر
تکرار: دریغ
مگری و دریغ: مراعات
دیو: استعاره از هوا وهوس
به دام افتادن: کنایه از گرفتار شدن

قلمرو فکری:
معنی: برای.من گریه نکن ونگو افسوس افسوس؛ اگر گرفتار دام هوا وهوس شوی، افسوس دارد.
مفهوم: توصیه به دوری از هوا وهوس، که افسوس واقعی دارد.

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست              چرا به دانه انسانت این گمان باشد

قلمرو زبانی:
بیت سه جمله
در زمین، به دانه: متمم
فرو رفت، نرست، باشد: فعل
کدام دانه: ترکیب وصفی، نهاد
دانه وزمین ورستن: تناسب
چرا: قید پرسشی
کدام: صفت پرسشی
مصرع اول جمله مرکب، مستقل
مصرع دوم: جمله ساده
نرست: ماضی
این گمان: ترکیب؛ وصفی
باشد: غیر اسنادی
دانه انسان: ترکیب اضافی.
انسانت: ترکیب اضافی، ت؛ نهاد (چرا توبه دانه انسان  این گمان را داری) استفهام تاکیدی

قلمرو ادبی:
در مصرع اول استفهام تاکیدی؛ هر دانه ای که در زمین فرو رفت می روید.
مصرع دوم: استفهام برای نهی است، یعنی به دانه انسان این گمان وتردید را نداشته باش.
دانه انسان: اضافه تشبیهی
واج آرایی: در صامت؛ د، ن

قلمرو فکری:
کدام دانه در زمین کاشته شد که رشد نکرد چرا به دانه انسان گمان رشد نداری؟
مفهوم: هر دانه ای که در زمین فرو رفت می روید. پس به رستاخیر انسان شک نداشته باش، اعتقاد به رستاخیز مردگان.


این مطلب صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای بازنشر شده و محتوای آن لزوما مورد تایید تبیان نیست .

نظر دهید

پاسخ دهید