داستان کودکانه خرگوش و سنجابک درباره دوستی

خرگوشک گفت: «وای توی تاریکی، گم شدیم. من مامانم رو میخام!» و شروع به گریه کرد.

بازدید :

زمان تقریبی مطالعه :

تاریخ :

داستان کودکانه، خرگوش و سنجابک ، دوستی‌ها،

خرگوشی و سنجابک عصر از خانه بیرون آمدند. به میان جنگل رسیدند و مشغول بازی شدند. آن‌قدر بازی کردند که خسته شدند. خرگوشی نگاهی به اطراف کرد و گفت: «سنجابک کجایی؟ تورو نمی‎بینم!»

سنجابک گفت: «منم تورو نمی‎بینم.»
خرگوشک گفت: «وای توی تاریکی، گم شدیم. من مامانم رو میخام!» و شروع به گریه کرد.

سنجابک فریاد زد: «کمک، ما گم‌ شدیم»
در همین لحظه، صدایی گفت: «من شمارو می‎بینم. یک خرگوش و یک سنجاب»

خرگوشی گفت: «تو کی هستی که میتونی مارو ببینی؟»
سنجابک گفت: «می‎دونی خونه‎ ما کدوم طرفه؟»

صدا گفت: «من خونه شما رو بلد نیستم اما دوستم تمام جنگل رو بلده. میرم و میارمش» خرگوشی گفت: «کجا رفتی؟ ما رو تنها نذار. این‎جا رو روشن کرده بودی».

سنجابک گفت: «باید تا صبح صبر کنیم، تا هوا روشن بشه». خرگوشی گفت: «من از تاریکی می‎ترسم» در همین لحظه، صدایی آمد.

خرگوشی و سنجابک پشت درخت قایم شدند. آن‎ها صدایی شنیدند: «شما کجایید؟ من با دوستام اومدم» خرگوشی و سنجابک از پشت درخت بیرون آمدند. نورهای کوچولو همه جا را روشن کرده بود.

سنجابک گفت: «شما کی هستید؟» صدا گفت: «من نورک هستم. یک کرم شب تابم. این‎ها هم دوستای من هستن. ما اومدیم شما رو به خونه‎تون برسونیم».

خرگوشی گفت: «خونه‎ ما کنار مزرعه‎ هویجه» سنجابک گفت: «خونه‎ ما هم کنار درخت بلوط نزدیک دریاچه است». نورک گفت: «من این جا‎ها رو بلدم. حالا دنبال من بیاین».

خرگوشی و سنجابک دنبال نورک و دوستانش راه افتادند. وقتی به خانه رسیدند قول دادند دیگر هیچ وقت تا دیر وقت تنها بیرون از خانه نمانند. نورک هم از آن به بعد دوست صمیمی خرگوشی و سنجابک شد.


منبع: روزنامه خراسان
نویسنده: فاطمه صفری

این مطلب صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای بازنشر شده و محتوای آن لزوما مورد تایید تبیان نیست .

نظر دهید

پاسخ دهید